برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز




سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،
نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب
و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست
پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا
کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت...
کاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت...
کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميزاشت ....
دیدی تا حالا اگه کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی...
دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی...
دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی...
حتی اگه بره و همه چیز رو با خودش ببره.
حتی اگر از اون فقط گریه های شبونه بمونه و عطر آخرین نگاهش...
حتی اگه بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه ...
هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟
برمیگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن شی خودش نبوده...
از تو تصویر کشیدم ، که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ، قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ، با تو یک خاطره ساختم
بگو که گل نفرستد ، کسی به خانه ی من
که عطر یاد تو ، پر کرده آشیانه ی من
تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
به جای ماه ، تو پرتو فشان به خانه ی من
به شوق روی تو من زنده ام ، خدا داند
برای زیستن اینک تویی بهانه ی من
تو اي مادر که يک عمره دلت با غصه دم سازه
صبوري هاي تو مادر منو به گريه ميندازه
مثل يک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم
از اون لالاييات مادر بخون بازم توي گوشم
براي سرنوشت من تو دلواپس ترين بودي
براي اشکهاي من هميشه آستين بودي
تو اي هميشه غم خوارم تو اي مطرح ترين يارم
به نام نامي مادر هميشه دوستت دارم

عشق یعنی چه؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
از بهار پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت تازه شکفته ام هنوز نمي دانم.
از تابستان پرسيدم عشق یعني چه ؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم.
از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان باخته ام نمي دانم.
از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ.
از مادر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت هر کي در اين خانه است.
از پدر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت يعني تو
از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت به ان هنوز نرسيده ام
شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد
شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه ؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب
از خود عشق پرسيدم که اخر عشق يعني چه؟ با تبسمي گفت يعني مهر بي پايان به خالق هستي